سلام.....................امسال که علی اقای ما یک سال بزرگتر شده میخوام براش فلسفه ببافم و بهار وبراش کمی بیشتر توصیف کنم میخوام بهش بگم بهار یعنی چی؟؟؟؟همین بهار زیبا که با اومدنش بارون و صدای پرنده هارو کبوترها روبه همراه اورده.....گلهای زیبای توی باغچه رو با خودش اورده واقعا با همین سادگی زندگی رو اورده یعنی چی؟؟؟؟؟؟

بهار، جلوه گاه پروردگار
با رسیدن بهار، طبیعت ردای سبز بر تن می کند. چکاوک ها، هزار دستان و قمریان، نغمه ها و سرودهای فرح بخش و تازه سرمی دهند و انسان ها را به مهرورزی، گره گشایی و هم گرایی فرا می خوانند. بهار، پیام آور عشق و رویش است و موسم سرور و آشتی و به همین خاطر است که خواستنی است و با آمدنش دل ها سرشار از سرور و جان ها معرفت می یابد.
بازدید : 27 مرتبه | موضوع :

واماااااااااااااااااااا دوباره عید.......پس عیدتون مبارررررررررررررررررررک.........
سلام و صد سلام به شما دوستای گلم و به بهار زیبا و به سال نو....امیدوارم این سال خیلی پربارتر از هر سال براتون باشه و خبرای خیلی خوبی رو تو این سال بشنوید و همه کارایی که ناتموم مونده رو با موفقیت تموم کنید.................
سالی که گذشت در یک نگااااااااااااااااااه
سال ٩٠ سال نسبتا خوبی بود با تموم خوبی ها و شاید هم بدی هایی که شاید داشت.........
کلا تو سال ٩٠ ما دوتاسفر زیارتی ب مشهد داشتیم واخر سال یه سفر فوق العاده به کربلا داشتیم...از این لحاظ سال فوق العاده ای بود........
از نظر مالی هم برا همسری سال فوق العاده ای بود..به قول خودش دست به هر چی تو این سال زده طلا شده خدارو شکرررررررررر..........
از همه مهمتر پسرمون علی بزرگتر و فهیم تر شده و مارو کمتر اذیت کرده..........
تو این سال برا خودمن هم سال پرباری بود...خدارو شکر.....خلاصه روی هم رفته سال خوبی بود و امیدوارم٩١ هم سال خوب و پربرکتی برا خانواده منو وهمه مردم باشه...........
بازدید : 50 مرتبه | موضوع :

در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای “ما” آبیست


علی جونم ایشالله ١٢٠ ساله بشی....مرد بشی...داماد بشی...ایشاللههه

خاطراااااااااات تولد سال ٩٠
سلام گل پسرم و خاننده های وبلاگ علی اصغرم........با پوزش فراوان به خاطر دیراپ کردن وبلاک علی ....بخصوص موضوع تولدش.....
.gif)
درست از یه هفته مونده به تولد علی در حال اماده شدن برا تولدش بودیم....یه هفته قبل کارتهای دعوتش رو پخش کردیم و منم خدا خدا میکردم که علی مریض نشه و برنامه ها بهم نریزه............
.gif)
بابا یوسف علی هم تو این شلوغی هوس عوض کردن لوازم اشپزخونه رو کرده بود وخلاصه از یخجال گرفته تا ماشین لباسشویی و .....رو عوض کردیم و من چی کشیدم بماند.
.gif)
..تموم اشپزخونه رو با لوازم داخل کابینتها رو شستم و تمیز کردم و هزار تا کار دیگههههههههههههه....خلاصه تولد علی که جمعه بود...مهمونها برای صرف نهار و کیک وعصرونه دعوت بودن......تا ٥شنبه همه کارای خونه تموم شد و دسرهاهم اماده بودن........مونده بود پیش غذاها و غذا و مرباها و.......از ٥شنبه هم افتادن به پخت و پز و اشپزی.....................خلاصهههههههه
جمعه صبح از ساعت ٧ بیدار بودم و سالاد و غذا ها رو اماد ه میکردم.........البه اول قرار بود مهمونها رو نهار ببریم رستوران....ولی بعدا بنا به دلایلی من قبول نکردم و گفتم پس کدبانوگری من کی قراره به نمایش گذاشته بشه؟؟؟؟؟هههههههههههههههههه
.gif)
ولی کباب رو بیرون سفارش دادیم......منم برا پیش غذا کوکوی لوبیا....با مافن سوسیس و پ
یراشکی گوشت و دسر زله با بستنی توت فرنگی و چند نوع مربا وسالاد و سوپ خامه ای تدارک دیده بودم..تقریبا ٥٠ نفر برا نهار مهمون داشتیم........عصر هم یه ٢٠ نفری اضافی شدن برا عصرونه......برا عصرونه هم ساندویچ و شیرینی و نوشابه و کیک ومیوه و اجیل.................................
شب ٥ شنبه بابا یوسف کلی بادکنک و زرهای خوشگل سالن رو تزیین کرد.............جمعه از ساعت ١١ یواش یواش مهمونهامون اومدن و دیگه خونه شلوغ شد و خداروشکر منم کاملااااااااا اماده بودم.....سر ساعت ٢نهارو کشیدیم........جاتون خالی بخور بخور تا ٣ ادامه داشت..................بعدضرفها رو جمع کردیم و اماده شدیم تامهمونهای عصرمون هم بیان و تولد رو شروووووووووع کنیم........
.gif)
بلخره عصر ساعت ٧ تولد تموم شد و مهمونها همگی رفتن.......ویک عالمه کادوهای خوشگل برا علی و مامان علی(خودم)جمع شد ومن موندم و دوباره یک عالمه کار و ظرف و بریز بپااااااااااااش.......
.gif)
من و علی که از خستگی داشتیم بیهوش میشدیم..........شب ساعت ٩ خوابیدیم.....دی
.gif)
شنبه صبح با یه کارگر تونستم خونه رو جمع و جور کنممممممممممم......هنوزم تا چندروز قبل نتونسته بودم خستگی درکنم و بیام وبلاگ علی رو اپ کنم..........همه دعکسها تو دوربینه و باید فرصت کنم بریزم تو کامی و بزارم وبلااااااااااااااگ...که فکر کنم یه سالی طول بکشه..هههههههههههههههههههههههه
.gif)
خبرررررررررررررررررررر دوم
بلخره بعد از مدتها انتظار اگه خدا بخاد قراره هفته اینده راهی کربلا بشیم........ولی متاسفانه نمیتونم علی رو با خودم ببرم.........به خاطر ناامنی و مریضی وسردی هوا...قراره علی پیش مامانم بمونه.......از الان خیلی دپرس هستم و نمیدونم چطوری قراره از علی جدا بشم........
.gif)
از طرفی هم دل تو دلم نیست که قراره کربلا رو ببینم.......اگه دیگه نتونستم بیام و وبلاگ علی رو اپ کنم از متون حلالیت میطلبم و فعلااااااااااااااااااااا خدا حافظ..
.gif)
بازدید : 80 مرتبه | موضوع :
سلام.......من بازم تنبلی کردم و یه مدتیه نتونستم وبلاگ پسری و اپ کنم............امسال هم خیلی تند وسریع در حال سپری شدنه....و خیلی زود ماهها گذشتن و بهمن رسید...........بهمن ماه خیلی مهمی برا منه...اخه هم تولد همسری وهم تولد اقا پسری تو این ماهه...یکم بهمن تولد همسری بود.................که متاسفانه نتونستم همون روز بیام و بهش تو وبلاگ تبریک بگم.....ولی خوب ماهی رو هر موقع از اب بگکیری تازه ههست دیگههههههههههههههههه
من تو این ٦ سالی که با همسری اشنا شدم هرسال جشن تولدشو یک روز جلوتر میگیرم تا سوپریز بشه............دی
امسال هم سرم گرم مریضی علی بود ..از ٤شنبه تب کرده بود و خیلی حالش بد بود طفلک........جمعه برف خیلی زیادی باریده بود.....عصر وقت امپول علی باهم رفتیم بیرون و برا شوهر گرامی یک عدد پلیور بسیار شیک وزیبا خریدیم...بعد رفتیم برا ایشون یک کیک خوشمزه و قشنگ گرفتیم و شمع و کلاه و.........اومدیم خونه........وای که علی دست بردار نبودکه باید همین الان تولد بگیریم و من با هزار کلک از سرش بیرون میاوردم............ههههههههههههه....هی به علی میدادم به همسری زنگ بزنه و بپرسه کی میاد تا بساط جشن رو اماده کنیم..........بلخره از ایفون که دیدم اقا ماشین رو داره پارک میکنه یه موزیک رمانتیک گذاشتم وخودمم وعلی که دو ساعت بود اماده شده بودیم و چراغها رو خاموش کردیم و شمعها روشن و رفتیم قایم شدیم................
به قول همسری دیگه سرپریز کردن هام کمی کهنه شده....به محض دیدن چراغهای خاموش و نور شمعها موضوع رو فهمیده بود...........
وقتی در خونه رو باز کرد ما هم پریدیم بیرون و جیغ وداد که تووووووووووووووووووووولدت مبارک...........اونم خودش رو ذوق زده نشون داد.............هههههههههههههههه
همیشه تولد همسری برف میاد ومنم با هزار مصیبت و لیز خوردن میرم با علی براش کادو کیک و.....میخرم.....به قول خودشمرد برف و یخبندونه دیگههههههههههههههه
خلاااااااااااااااااااصه....اون شب خیلی بهمون خوش کذشت و حاتون خالی کیک و نسکافه خیلی چسبید.................علی هم همش میگفت مامان شمعها رو روشن کن من فوت کنم....دی...تا بابا بیاد شمعها درشرف تموم شدن بودن....................هههههههههههههههه
٢١ بمن هم تولد اقا پسره..قند عسله................برا اون روز تصمیم دارم یه جشن مفصل براش بگیرم و برا نهار و عصرونه کلی مهمون دعوت کنم و خیلی برنامه دارم خلاصههههههه...اگه خدا بخواد و عمری باقی باشه ایشالللهههههههههههههههههه.....
حتما از جشن اقا پسری عکس میزارم..البته عکی از تولد مسری دارم هر موقع تونستم عکس میزارم.....فعلا .............بااااااااااااااااای

بازدید : 142 مرتبه | موضوع :
همسر عزیزم با نوشتن در اینجا احساس میکنم فاصله ها کمتر میشود و بیشتر به هم نزدیکتر میشویم..این روزا مشغله کاری ات باعث شده خیلی کتر همدیگه رو ببینیم و شاید موقع خواب هست که کنار هم هستیم......ولی همسرم هر جا که باشی چون میدانم تمام تلاشهایت برای منو پسرمون هست و همیشه به یاد ماهستی دوستت داریم و لحظه شماری میکنیم برا باز کردن در خونه با کلیدت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تقدیم به تو همسرم که بهترینی.............بووووووووووووووووس

با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی
تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد
با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم، آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم
با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد
با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….
شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را
حالا میفهمم عشق چقدر زیباست….
حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست…
با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام
همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ….
از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم
تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم
با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ، تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس!
تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت
با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام….
بازدید : 133 مرتبه | موضوع :

من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را نیز دوست دارم….
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم….
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم….
من این شب زنده داری را دوست دارم
بازدید : 180 مرتبه | موضوع :
سلام دوستای گلم یه مدتی بود نتوسته بودم وبلاگ علی رو اپ کنم.........امروز یه متن دیدم که خیلی متاثر شدم میزارم وبلاگ علی ............امیدوارم هیچ کودکی چنین دیدگاهی نسبت ب مادرش نداشته باشه....ولی دنیاست دیگهههههههههههههه
|
بازدید : 83 مرتبه | موضوع :
سلام دوستای گلم....عزادریهاتون قبول درگاه حق.............امیدورام به حق صاحب این ماه و این روز همگی حاجت روا بشید...........دوستان داشتم درمورد حضرت علی اصغرو شهادتش سرچ میکردم به چندتا مطلب جالب بر خوردم................خواستم چون اسم پسرمنم علی اصغره تو وبلاگش بزارم تا بقیه هم بخونن و استفاده کنن............باتشکر...........نظر یادتون نرههههههههههه
آوردن علي اصغر شير خوار در مقابل لشكر يزيد توسط امام حسين(ع) التماس بود يا اتمام حجت؟
امام حسين ـ عليه السلام ـ از همسرش «رباب» دختر امرء القيس دو فرزند داشته، يكي سكينه خاتون و ديگري عبدالله كه لقب او علي اصغر بوده و كودكي صغير بوده است (شش ماهه) و در آغوش پدرش به شهادت رسيد.[1]
درباره شهادت حضرت علي اصغر ـ عليه السلام ـ نقل ها بسيار متفاوت و متزلزل است كه در ذيل به بعضي از آنها اشاره مي كنيم:
1ـ بعضي نقل ها حاكي از آن است كه امام به خيمه آمد، فرزندش را نزد او آوردند و آن حضرت طفل را در دامان خود نشانيد، در اين اثناء مردي از بني اسد تيري پرتاب كرد و آن طفل را به شهادت رساند.[2]
همانطور كه ملاحظه مي فرماييد در اين قول معروف كه مختار بزرگاني چون شيخ مفيد[3] است، هيچگونه نامي از تشنگي علي اصغر برده نشده تا چه رسد به اينكه گفته شود امام درخواست آب براي او نمود.
2ـ بعضي نوشته اند كه بعد از شهادت حضرت عباس، امام حسين ـ عليه السلام ـ گفت آيا كسي هست كه مقداري آب براي اين طفل بياورد كه او طاقت تشنگي را ندارد، علي اكبر كه در آن زمان 17 سال داشت بلند شد و گفت من مي روم آب مي آورم و رفت وارد شريعه شد و مقداري آب آورد، امام خواست آب را به طفل بخوراند وقتي طفل آماده آشاميدن آب شد، تير مسمومي آمد و قبل از اينكه علي اصغر آب بياشامد بر گلوي او نشست و او را به شهادت رساند.[4]
اين نقل اولا اشكالش اين است كه گفته شده بعد از شهادت عباس، حضرت علي اكبر رفت آب آورد، در صورتيكه طبق نقل مقاتل، علي اكبر قبل از حضرت عباس به شهادت رسيد، چون او اولين شهيد از بني هاشم بوده است.[5] و ثانياً: از اين نقل بر مي آيد (در صورت صحت) كه امام از دشمن درخواست آب نكرده، بلكه از اصحاب خود خواسته بروند آب بياورند.
3ـ بعضي نقل كرده اند كه چون امام ديد سپاه كوفه در ريختن خون او اصرار ميورزند، قرآن را گرفته و آنرا باز كرد و روي سر نهاد و فرياد برآورد: بين من و شما كتاب خدا و جدم رسول الله حكم كند، اي قوم، خون مرا به چه چيزي حلال مي شماريد؟ در اين حال امام ـ عليه السلام ـ نظر كرد و طفلي را ديد كه از تشنگي مي گريد او را روي دست گرفته و گفت: اي جماعت! اگر به من رحم نمي كنيد، به حال اين كودك شير خوار، رحم كنيد. در اين اثناء مردي از سپاه كوفه با تيري آن كودك بي گناه را به قتل رساند.[6]
4ـ بعضي نوشته اند، ام كلثوم علي اصغر را نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ آورد و گفت: برادر جان اين طفل سه روز است كه آب نياشاميده است، مقداري آب براي او تقاضا كن، امام رو به لشكر كوفه كرد و فرمود: اي قوم! برادر و اولاد و ياران مرا كشتيد، فقط اين طفل باقي مانده است كه از تشنگي دست و پا مي زند در حالي كه هيچ گناهي ندارد او را به سوي شما آورده ام پس قطره اي آب به او بياشاميد.[7]
5ـ بعضي نوشته اند، بعد از اينكه ام كلثوم آن حرف را به امام گفت، امام رو به كوفيان چنين فرمود: اي شيعيان آل ابي سفيان اگر مرا گناهكار مي دانيد به اين كودك گناهي نتوانيد بست، او را آب دهيد كه از شدت عطش شير در پستان مادرش خشكيده است.[8]
ملاحظه مي فرمائيد در نقل سوم با كنايه و در دو نقل آخري با صراحت گفته شده كه امام از دشمن درخواست آب نمودند، ولي اين نقل ها نمي تواند صحيح باشد، چون: اولا: گفته شده كه ام كلثوم به امام گفت سه روز است اين كودك آب نياشاميده است، در صورتي كه طبق نقل كتب معتبر در شب عاشورا، امام حسين ـ عليه السلام ـ و يارانش آب در اختيار داشتند كه بعنوان شاهد دو نقل را ذكر مي نمائيم.
الف) شيخ مفيد در ارشاد چنين نقل مي كند: امام سجاد ـ عليه السلام ـ مي فرمايد، شبي كه پدرم در صبح آن شهيد شد من در خيمه بودم و عمه ام زينب از من پرستاري مي كرد، پدرم به خيمه رفت و جَون غلام ابوذر كه در تعمير اسلحه استاد بود شمشير پدرم را صيقل مي داد و شنيدم پدرم اين اشعار را زمزمه مي كرد. «اين روزگار اف بر دوستي تو باد كه از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب چه بسيار دوستان را مي كشي و در كشتن هم عوض و بدل نمي پذيري و...».
امام سجاد ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «چون اشعار را شنيدم دانستم كه بلا نازل شده و پدرم تن به شهادت داده لذا گريه گلويم را گرفت اما سكوت را رعايت نمودم» بعد در دنباله دارد كه «عمه ام زينب كه اين را شنيد خود را به امام رسانيد و گفتگويي بين حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ و خواهرش ردّ و بدل شد. حضرت زينب بيهوش شد امام حسين ـ عليه السلام ـ آب به صورت خواهر پاشيد و او را به حال آورد».[9] ملاحظه مي فرمائيد كه امام آب در اختيار داشته كه به صورت خواهرش آب پاشيد.
ب) شب عاشورا امام، حضرت علي اكبر را با بيست، سي نفر سواره و بيست نفر پياده فرستاد تا آب آورند و خود اشعاري را خواند (همان اشعاري كه در نقل شيخ مفيد بود) آنگاه روي به ياران خود نمود و فرمودند: برخيزيد آب بنوشيد كه اين آخرين توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنيد و لباسهاي خود را بشوئيد تا كفن شما باشد.[10]
ثانياً از اينها كه بگذريم امام حسين ـ عليه السلام ـ اهل اين جور درخواستها نبوده است، شهيد مطهري درباره اينكه آيا ابا عبدالله ـ عليه السلام ـ تقاضاي آب از دشمن كرده است يا نه؟ مي فرمايد: باور نكنيد كه ابا عبدالله چنين درخواستي كرده باشد، حسين اهل اين جور درخواستها نبود، بلكه او در مقابل لشكر دشمن مي ايستد و فرياد مي كند: مردم كوفه آن ناكس پسر ناكس، آن زنا زاده پسر زنازاده فرمانده كل شما، آن كسي كه به فرمان او آمده ايد به من گفته است كه از اين دو كار يكي را انتخاب كن يا شمشير يا تن به ذلت دادن، آيا من تن به ذلت بدهم، هيهات كه زير بار ذلت بروم.[11]
ثالثاً: اگر امام حسين ـ عليه السلام ـ در آن لحظه سخت، علي اصغر را در آغوش مي گيرد، براي اعلام مظلوميّت اهل بيت به جهانيان و براي رسيدن هر چه بيشتر نداي عاشورا به جهان و جهانيان است نه براي آب خواستن.
حاصل آنكه در ميان نقل هاي مختلفي كه در اين زمينه شده ما هم به تبعيت از بزرگاني چون شيخ مفيد، طبرسي و شهيد مطهري نقل اول را قبول داريم و نقل هاي ديگر علاوه بر اينكه متنشان متزلزل است در شأن امام حسين ـ عليه السلام ـ نيست و لذا قابل قبول نمي باشد.
بازدید : 290 مرتبه | موضوع :






